خداوند، هر داناي به دنيا و نادان نسبت به آخرت را دشمن مي دارد . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]   بازديد امروز: 0   به صحرا شدگان: 9792
 
به صحرا شدم...عشق باريده بود!
 
|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |

پيوندهاي روانه


صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

نام:

ايميل:

 
درباره وبلاگ به صحرا شدم...عشق باريده بود!
صحرا[30]
نزديکتر از هميشه!...از شما براي شما مينويسم!گرچه تلخ و زخمي...که روزگارم چنين است!مي نويسم و ميگويم:که شما نيز درست بوديد و يگانه...دردانه ي دردانه...

لوگوي وبلاگ به صحرا شدم...عشق باريده بود!

گلچین يادداشت هاي کامران نجفزاده...
سخنرانيهاي دکتر شريعتي...
يادداشت هاي يک دلقک...
همايون شجريان...
ميرزا قلمدون...
خون و دلقک...
کرگدن...

دوووووستان من







حی علی الصلاه

بااااز باران با ترانه... 7 قطره ی باریده شده! [7]
7 یادگار... [7]
برگ هايي براي تو... [14]

قصه ی ما صدا نداشت...اول و انتها نداشت...

رو نتم یا نه؟ يــــاهـو
+ آخرين نوشته
نويسنده: صحرا(چهارشنبه 25/7/1386 ساعت 12:59 عصر)

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا کنيمُ ملامت کشيمُ خوش باشيم
که درطريقت ما کافريست رنجيدن

کم کم دارم فکري ميشوم که اين دست ديگر مهارتش به نوشتن را گم کرده؟!!
جدا که نميتوانم! دوباره به ماننده ي عهد قبل بنويسم.(ديگر ماضيه تکرار نميشود؛افسوس)
راست که نويسندگانُ شاعرانُ و ميرزا بنويس هايي چون من و اصلا من نه، همان اهاليِ اهل ذوق را بايد از کارهاي سخت و ضمخت که پوست دستشان را اوف مي کند!!! معاف کرد.آنها را بايد لاي زرورق هايي سيمين پيچيدُ در سرزمين گل و بلبل موميايي کرد.که مبادا خم به ابروي کمان معشوقشان در ديار خيال بيفتدُ کميت شعر هاشان بلنگد.
البت که حقيقت هم همين است ها.که اين جماعت اگر ترکي بردارد ذوقشان،ديگر لطايف روحشان مي پرد..اينها را چه به پلشتي هاي اين روزگار.چه به غم نان.چه به خيال نا آسوده از نبودِ شِندر قاز پول در جيب مردان.چه به شرمندگي آبروداران زمين در نگاه مردم بي مقدار.
ولي بايد اعتراف کنم که اگر اين جماعت را از سرزمين خيالُ گلُ بلبل به در آوري ، نفسينميتوانند پس دهند،مي ميرند.
خودم که ميرزا بنويس بود به يک دليلِ معجزه آسايِ ناياب هنوز کنارِ کاغذ آفتابي مي شوم، چرا که از آن تاريخ که به خدمت اين شرکتِ (؟) در آمده ام اصلا ديگر دلم به نوشتن نمي رود.سرُ کار داشتن با بسته هاي بارُ کارهاي سختُ غريب براي دستان من، وَر رفتن با ماشين هايي که غول هاي بي سرُ تَهي هستند براي خود.کار با جر ثقال،‏کار با ليفت تراک، کار با دست ، کار با چنگُ دندان.البت نه برايِ من،براي آن کارگر پايين تر از من و به اصطلاح تحصيل در رشته اي که سنگُ گِلُ آهن سرُ کار دارد ديگر ذوقيُ حوصله اي در انسان باقي نمي گذارد.انتظار داري از ميانِ اين جماعتي که کارگري ميکنندُ هر کدام دو جايِ ديگر هم به غير از اينجا کار مي کنند شاعري چون فلان ها و بهمان ها در آيد.غم نان و صداي شکم خالي مگر مي گذارد؟
اما بايد بجنگي.يعني بجنگم و شايد براي ماندن ، خود را در نوشتنِ وقت و بي وقت حل کنم.
آخر کسي نبود بگويد تو که آخرش بايد در بتن و خاک و آهن ، شب و روز بگذراني و پشت يک هوار نقشه بخوابي ديگر درد نوشتنت چه بود؟تو که کار فعلي ات حتي براي تفکرُ درس خواندن هم جايي ندارد چه دخلت به ذوقُ قريحه و شعرُ...اين چيزها؟
اصلا همه اينها به کنار،غمُ مشکلاتِ خودت کم بود که دردِ مردم را ميخواهي بفهمي؟بنويسي؟
اصلا به قول بعضي: چراغي که به خانه رواست به مسجد حرام است.فکر خودت باش.به تو چه که در اين ملک چه مي گذرد؟چه گذشته؟چه ميشود؟که مي آيدُ که ميرود؟که مي دزدد؟که شب گرسنه ميخوابد؟زندگي ات را بکن،گوشهايت را بگير، چشم هايت را ببند، زبانت را هم که بده گربه ببرد.
شايد هم اينها درست باشد؟نمي دانم؟روزگار خواهد گفت.اما يک دليل دارم.
که با اين همه ضمختيِ کارُ گوشه دار بودن رشته ي تحصيليُ همين زندگيِ روز مره ام که تيزيِ گوشه هايش تن را هم پاره ميکند،باز گاهي گذرم به کاغذو قلم مي آُفتد.نه براي فرار از اينها که گفتم،نه،اينها ديگر هميشه هستندفمن ترسي ندارم که بخواهم از ايشان فرار کنم.شايد مرا از نوشتنُ خواندنُ فکر کردن دور کنندف اما اينها را نمي توانند از من بگيرندة،روحم را نمي توانند بگيرند.
من چيزي دارم که باقي ندارند!!؟؟
دليلي دارم که از همه ي دلايل سر است.چيزي که اصلا همهن است که به نوشتن مي کشاندم.به فکر کردن.به خواستنِ به بودن.به اميد
مهرُ عشقِ اوست که مي کِشدم و تو ميداني،ميداني که چرا ميگويم.
حقيقتا ميداني که چه نقشي داري در تنفسِ افکارُ چشيدن اشعارُ بازي کردنِ خوابهايم.
چه کرده اي با من؟همهچيزم شده اي،آمديو بردي ،برديهمهوجودم را.درذهنم.درتنم.من، تو شدمو تو مرا درخودکشيدي.ميدانيکه تورامينويسم.براي تو مينويسم.به عشق تو، به اُميد تو،به بودن با تو،به نيازِ دستم به دستان تو.
خيالم اين است که روزي که اينها را ميخواني، نفست که به اين کلمات ميرسد، جان ميگيرند.سبز ميشوند.گُل ميکنند.بالا مي آيند.تو را در بر ميگيرند.و از من و براي من آنها تو را مي بينند.تو ميشوي گل سرسبدي ميانِ اين جمع لطايفِ خلقتِ خياليِ من.مي داني که تمامِ نرميُ حسُ خواستِ من به ترک نکردنِ کاغذ،خودِ توست،اديب خاتونِ من.
درميانِ اينهمه گوشهُ تيزيُ ضمختيُ سياهي، درغرقه اين خرابه ي شهرِ هميشه خوابِ هميشه آشوب ، در پشتِ پرده هاي عشق پوشِ اين روزگار، تنها نورِ چراغِ توست که مرا در ميابد و مي کشاند.نجات ميدهد.همان گونه که هميشه نجات بخش بوده و هست.اُميدِ توست که مينوازد اين تارِِ دل را.
آخ که دستانت چه خوب مرا دريافت.همه چيزم را مديونِ آن نگاهِ نخست ميدانم.چه شبي بود آن شبِ مقدس.در ميانه ي خلوت و سکوتِ آن همه همهمه ي حَرَم که براي ما شنيده نمي شد.هنوز قرمزيِ نوکِ بيني ات در خاطرم هست.چقدر منتظر ماندي.چگونه شد که برگشتي؟در آن هُجومِ ترديدُ دو دلي؟چگونه مراديدي؟ار آنجاکه گنبدِحَرَم معلوم نبود؟
از ستاره بپرس، برق چشمان تو را از زمين ميبيندُ هنوز پا برجاست؟باچه رويي ميدرخشد؟
ميدانم که تو راو خودم را به واسطه ي بهانه هاي آن کودک ها ي 4ساله ي درونمان به هميشه شاد خواهم ديد...
تو را خواهم نوشت به بهانه ي همان صدا کردن هايِ سواليت


23/7/86



راه میرم تا نرسم...با من بیا! ( همراه )

+ .
نويسنده: صحرا(دوشنبه 16/7/1386 ساعت 9:11 عصر)

.


 



راه میرم تا نرسم...با من بیا! ( همراه )